دارنده این بلاگ از دوستاران داستان کوتاه بوده و از این که می تواند در این جا به میزان توانایی خود به این فرم جذاب ادبی بپردازد،شادمان است.تلاش خواهم کرد به شیوه ای پیگیر از داستان های کوتاه خود و دیگران برای مطالعه خواننده گان بلاگ استفاده کنم.در انتظار نظرات و نوشته های شما نیز خواهم بود. همراه شوید!
ایستاد.برگ های درختان به قربانیان نبرد شبانه ای می ماندند که زمین
را پوشانده بودند.نگاهی طولانی بر آنها انداخت و سری تکان داد.سر را
بلند کرد و به شاخه های لخت درختان خیره شد.دوباره به راه افتاد.هنوز چند
قدم دور نشده بود که باز ایستاد و به عقب نگاه کرد.باز هم نگاهی به برگ های
فرو ریخته و درختان برهنه و باز هم اندیشه و سکوت.سرش را تکان داد و به راه افتاد.
19/8/1388
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت
23:16 |
حالم
خوب نیست. نمیتوانم به اداره بروم. دیشب دوباره خوندماغ شدم، توی خواب. بعد هم
دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست
خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خوندماغ نیست. از کجا که آدم
توی خواب حرفهایی نزند که نباید؟ پیرزن صاحبخانه میگفت توی خواب داد میزدم، آنهم
من. این یکی زن خوبی است. میگفت: «باید سعی کنید بخوابید.» خوب، نمیتوانم. دست
خودم که نیست. شاید اگر خانهام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم، پس نگو: «چرا
هر دو سه ماهی این کار را میکنی؟» حالا باید بفهمیکه چرا. مثلا همین بیخوابی،
یا خوندماغ مگر دلایل قانعکنندهای نیستند؟ تمام بدنم هم درد میکند، درست مثل
کسی که زده باشندش، چند نفر. شاید هم از بس راه رفتم، دیروز، خیلی که نه، یعنی
ناچار شدم بزنم به کوچهها، و بعد دیگر از این کوچه به آن کوچه. بعد دیدم اگر یکدفعه
برسم به یکی از همین کوچههای تاریک، شاید هم بنبست، آنوقت چی
برگردان: مانی جاوید - مسافرانيكه رم را با قطار سريع السير شب ترك كرده بودند، بايد تا رسيدن سپيده دمدر ايستگاه كوچك شهر فابريانو منتظر مي ماندند تا بتوانند به وسيله يكواگن كهنه كه به خط اصلي اضافه شده بود، سفرشان به سمت شهر سالمونا راادامه دهند. نزديك صبح، زن درشت هيكلي كه لباس عزا پوشيده
بود مثل يكبقچه بزرگ از هم در رفته از
داخل در واگن درجه دو به بالا كشيده شد؛ واگناتاقكي
خفه و دود گرفته بود كه پنج نفر هم شب را در آن گذرانده بودند. پشتسر او شوهرش كه لاغر و ضعيف الجثه بود، نفس زنان و ناله كنان وارد شد.
شوهر كه صورتش مثل گج سفيد شده بود، چشمان كوچك و براقي
داشت و به نظرخجالت زده و مظطرب مي آمد. او بالاخره روي يك صندلي نشست و از مسافرانيكه جاي نشستن را برايشان آماده و در سوار شدن به
همسرش كمك كرده بودندمودبانه تشكر كرد. بعد رو كرد
به زنش و آرام يقه پالتو او را پايين آورد وپرسيد:"مشكلي
كه نداري عزيزم؟" ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت
21:46 |